تبليغاتX
حس غریب

حس غریب

به نام خداوند لوح وقلم حقیقت نگار وجود عدم
رویای من وتو
  

            سلام ای کهنه، عشق من ، که یاد تو چه پا برجاست

 

            سلام بر روی ماه تو، عزیز دل ، سلام از ماست

 

             تو یه رویای کوتاهی ، دعای هر سحرگاهی

 

             شدم خواب عشقت ، چون ، مرا اینگونه می خواهی

 

             من آن خاموش خاموشم ، که با شادی نمی جوشم

 

              ندارم هیچ گناهی جز، که از تو چشم نمی پوشم

 

               قلندر شکل آوازی ، شکوه  اوج پروازی

 

              نداری هیچ گناهی، جز، که بر من دل نمی بازی

 

              مرا دیوانه می خواهی ، ز خود بیگانه می خواهی

 

              مرا دلباخته چون مجنون، ز من افسانه می خواهی

 

              شدم بیگانه باهستی، زخود بی خودتر از هستی

 

             نگاهم کن،نگاهم کن ، شدم هرآن چه،  می خواستی

 

            سلام ای کهنه، عشق من ، که یاد تو چه پا برجاست

 

           سلام بر روی ماه تو، عزیز دل ، سلام از ماست 

 

           بکش دل را  شهامت کن، مرا از غصه راحت کن

 

 

          شدم انگشت نمای خلق ،مرا تو درس عبرت کن

 

          بکن حرف مرا باور، نیابی از من عاشق تر

 

         نمی ترسم من از اغراق ، گذشت آب از سرم دیگر

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 9:52
من خواهم ماند

 

|+|
نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 0:18
زندگی
روزها يکي پس از ديگري ميگذره آدما به اين دنيا ميان بععضي از اين دنيا ميرن تو يه خونه جشن شادي

از اومدن يه نو قدم به اين دنياس تو يه خونه ديگه اشک سوگواري براي از دست رفتن عزيزشون. دنيا

 عجب پستي بلندي داره هر موقع فکر ميکني آخرشي دقت ميکني ميبني تازه رو نقطه ي شروع ایستادی.

زندگي چکار ميکنه که اين همه آدما بهش دل ميبندن مرگ چکار ميکنه که آدما ازش فرارين؟آره حقيقتي

که تو مرگه اونو تلخ کرده اما لذتي که تو زندگيه اونو شيرين کرده. دنيا با آدماش چکار ميکنه؟!

يادش به خير قديما پدربزرگ مادربزرگا ميگفتن" قدر چيزي رو که داري بدون" " تا چيزي رو از دست ندي

قدر نميدوني"  درک این حرفا واسه ذهن کودکانه ما سخت بود, اخمامونو تو هم ميکرديم ميرفتيم پي بازي

و بازي گوشي بيخيال دنيا. سالها گذشت بزرگ شديم حالا که چشممو به اين دنياي بزرگ باز شده و از دنياي

کودکانه فاصله گرفتيم ميفهميم که حرفشهاشون طلاي ناب بوده طلا قيمت داره ولي حرفاي اونا نه.

چقدر قديم و قديميا با صفا بودن.

ثانيه ها ميگذره ميشه دقيقه, دقيقه گوي سبقتو ميدزده از ثانيه ميشه ساعت, روزها ساعتها رو دور ميزنن

ميشن ماه, سال ,12 بار مهمان ماه ميشه, ميشه يک ســـال , اما روزها و سالها همونن ميان و ميرن اين

عمر ماهاس که ميره و بر نميگرده و جايگزيني واسش نيست.

سالي که گذشت چکار کردم؟ از پارسالم بهتر بودم يا نبودم اما نه اين عمرم بود که گذشت نميشه بر

گردوندش اما ميشه ازش درس گرفت. امروز که گذشت چطور؟ بهتر از ديروزم بوده يا نه؟ پيشرفت کردم يا نه؟

اين سوالا از بزرگان دينمون بوده حکمتي که توي اين سوالا هست ارزشي بيشتر از يه سوال به اونا ميده

ارزشي معادل يه سنگ محک که آدم خودشو با اون محک بزنه. چقدر خوبه امروزمون از ديروزمون بهتر

باشه و پيشرفت بيشتري کنيم. ميگن انسان تنها موجوديه که نميخواد اون چيزي که هست باشه هميشه ميل

به پيشرفت داره پس قدر بدونيم که اين لحظه ها که رفت ديگه بر نميگرده.

آدمي براي خوب زندگي کردن تجربه ي کافي ميخواد اگه انسان خوب ببينه, با فکرش بسنجه, از دلش جواب

بخواد, هرگز تو کاراهاش اشتباه نميکه چون دل خونه ي خداست و و هرگز اشتباهي ازش سر نميزنه اگه

اشتباه شد از خودمونه. در اين صورت تجربها بيشتر و آسايش و زندگي راحت تر ميشه.

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است.

زندگي باغي بــزرگه پر از گلــهــاي تـازههرکسي يه باغـچه از عشق براي دلش ميسازه
قلــب مــهربون آهــو چشمه رو تو خواب مبینه


قناري رو خاک گـلــدون به امـــيــد گــل ميشينه.

|+|
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 10:13
حیاط خلوت
حیاط خلوت حیاطم خلوت است .

مثل باغچه پاییزی ای که نه برف نه باران نه گل نه جوانه نه جوجه کلاغ کم حرفی هم یادی از او نمی کند

یادی حتی .........

حیاط خلوت حیاطم خلوت است .

مثل کوچه های سرد زمستانی که نه کفش نه دمپایی نه صندل برهنه ای حتی رده پایی برایش نمی کارد.

حیاط خلوت حیاطم خلوت است .

قلب من اما گرم و روشن است .مثل قلب باغچه ای که خیال خشک شدن ندارد.

به آفتاب نگاه می کند .به آفتاب که با حضوری بسیط و سخاوتمند تمام خلوت حیاتش را روشن می کند وگرم

.مثل قلب کوچه ای که که آفتاب با پنجه های نقره ای و طلایی اش روی تنهایی سفیدش راه رفته دویده راه
رفته تا آفتاب .

وقتی تو آفتاب حیاط من هستی بهار همسایه نزدیک من است بهار با تمام شکوفه ها پرنده ها وجوجه کلاغ ها.........

......و آدماها مهربانند در هر کفش و پوششی .

تو که با من باشی ......خدایا !


http://varan.persiangig.ir/2zq7cp2.jpg
|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:28
یه آسمون ستاره

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونه

 
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
 
خودش جلب مي كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
 
اون ستاره نيست.
 
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
 
هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
 
 
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
 
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره

كه نخواي به اون ميليونها ميليون
 
ستاره ديگه نگاه نكني.
 

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
 
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
 
 
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
 
يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
 
كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.
 
 
http://www.sharemation.com/resana125325/setareha.jpg
 
|+|
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 16:13
آقا جان کجایی دل تنگتم ......

تو ای عشق و تمام وجودم

تو بود و نبودم

فدای رخ تو همه عالم

بیا بنگر بر دل غمدیده که لیلی ندیده

ز غم چه کشیده به این عالم

یکدم بنگر حال زار مرا بی قرار مرا 

ای تمام امیدم تو صبح سپیدم ز نرگس چشمت

ببین چه کشیدم

یا اباصالح مددی


http://ahadpop.googlepages.com/hese-garib.jpg

|+|
نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 12:57
تو مثل ...........


تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق      تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق


تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري               تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته


تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته          تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم


تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم           تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن


در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن              تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده


شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده       تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت


تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت           تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي


هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي          تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن


تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن          تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن


                                   براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن



http://farm3.static.flickr.com/2295/2095680048_469db69ed8.jpg

|+|
نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 10:40
می دانم می آیی ...!*
  می آ یی آن هم به مانند بارانی که نمنم بر زمین های خشکیده عشق می چکد وبوی یاس نیاز را در دل عاشقان شعله ور می سازی . 

 باخودت چه می آوری ؟! شاید سلیقه ها را ندانی اما برای من دامن دامن ستاره بیاور چرا که هر ستاره با هر چشمکش نیازم را خاموش می کند و مرا به اوج بی نهایت می فرست دیگران هم می خواهند برای آنها دشتی پر از شقایق هدیه بیاور

می دانم می آیی !آن هم همراه با نوازش نسیم و مهربانی مهتاب با صد ها دل که به بهانه عشق جان باختند وعاشقانه رفتن را پذیرفتند . با خودم می گویم اگر تو بیایی من در کنار جاده با دفتری کهنه وقلم شیشه ای مه در دلش هیچ نمایان نیست برایت می نویسم 

می خواهم تو را نقش اول قصه ام کنم قصه ای که باچشم بسته بیشتر باور می شود . پس چشمانم را می بندم چه باغ زیبایی باغی از گلهای یاس -سوسن -نیلوفر- مریم -بنفشه-نه هیچ کس نمی فهمددر خیال است گویی در واقعیت تو آمدی با پیراهنی از جنس سلام ونگاهی معصوم .

فقط یک شباهت به من داری و آن تنهایی است !روبرویم نشستی چه پر تمنا نگاهم کردی ومن جون همیشه حیران ومبهوت تو را نظاره گر شدم باورت نمیشود چقدر در ذهن آشفته ام دنبالت می گشتم وتو حالا چه راحت بر چشمان اشک بارم قدم گذاشتی

سوال عجیبی کردی گفتی چرا بیقرارم ؟ومن با تعجب نگاهت می کردم ناگهان چشمانم را باز کردم ونه تو بودی نه آن باغ پر گل . فقط وفقط مثل همیشه من بودم واتاق تاریک با چهار دیوار بلند که پنجره اش با پوششی رنگین جلوی نور مهتاب را گرفته بود ودلم گفت : دیگر تو را نخواهم دید !!!!

http://kaviir.persiangig.ir/image/M.jpg

|+|
نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 9:19
حرف های خودمونی .....
*حرفها که تکراری می شوند ، روزها عادی و غصه ها معمولی می شوند . انسانها از روی تکرار با یکدیگر*سلام می کنند ، بارانها از سر تکرار فرو می ریزند و بهارها از سر عادت گل می دهند ........

*وقتی . در گذر زمان ، روی ذهن تقویم ، روزها به ماه و ماهها به سال کشیده می شوند ، شنبه با جمعه فرقی نمیکند ....پائیز با بهار و امسال با پارسال و ... آن وقت است که تمام آفرینش را یکجور میبینی. خودت و حتی خدا را .... آن وقت است که دوست داری زندگی بر تو سخت نگیرد........

*دلت می خواهد هر وقت راده کنی بهار بخندد و پائیز دلش نگیرد . و آن وقت است که به مرور در غبار خاطرات گم میشوی.....

*وبعد ...روزی آرام و بی صدا به پایان می رسی ، به آرامی اشکی که روی گونه ها پيچ و تاب ميخورد و به انتها ميرسی . اما به خاطر خدا هم که شده در خودت غرق نشو . کمی ، فقط کمی جرات دریا شدن داشته باش.......... .

The image “http://alifathi1385.persiangig.ir/image/Hamzeh/Sajjad2021.JPG” cannot be displayed, because it contains errors.


|+|
نوشته شده توسط حسین در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 9:0